
شب ست و سوي تو راهي مگر كه باز كند
دل شكسته اگر سازگريه ساز كند
شب ست و جامه دران غمي كه در دل من
ز روضه هاي تو در پرده حجاز كند
پناه برده ام امشب به " درد" از سر ِ درد
مرا مباد خدا از تو بي نيازكند
هنوز شام غريبان نبود و مي ديدم
شكسته وار نشسته ست تا نماز كند
مدينه خواب و چراغ تو روشن از آهي
كه شرح قصه سوز تو را دراز كند
چگونه از تو نگويم كه آسمان هر صبح
به پرده پوشي ماه از تو كشف راز كند ؟
لب كبود تو از " آه " سرنمي تابيد
زمانه درد تو را گرچه برنمي تابيد
چو گريه مي شكند درگلو شب آخر
چگونه لب بگشايم بگو شب آخر؟
چگونه لب بگشايم "اميد رفته به باد"؟!
چگونه آه "گل آرزو" ! شب آخر؟
چه شبنم عرقي بر جبين گل پيداست
در آتش تب جانسوز او شب آخر
به چهره رنگ ندارد گلم هنوز اما
پرست خانه ام از رنگ و بو شب آخر
نشسته ام به تماشاي پركشيدنش از
حصار نه توي دردي مگو شب آخر
به سايه روشن ماهم كبودي سيلي ست؟
مگير پيش من اينگونه رو شب آخر
قسم به موي پريشان زينب اين غم را
به گريه شرح دهم مو به مو شب آخر
چو برگ هژده بهار تو پيش چشمم ريخت
يكي يكي يكي اي سرو جو! شب آخر
سرحسين به دامان مگر چه زمزمه داشت
لبت به بوسه اي از آن گلو شب آخر؟
ز روضه عطش كودكان به سينه مشك
نمانده جز نم اشك عمو شب آخر
رسيده بود شب آخر و هم از اين شب
شبي نبود علي سر نهد به بالين شب
به دست : رشته باران به سر: مفاتيحش
به اشك خورده گره دانه هاي تسبيحش
به گريه بر سر سجاده ماه منكسري ست
كه روشن ست شب از شعله مصابيحش
اشارتي ست از او "گوهرخزانه غيب"
هموست "كوثر" و كوثر به اوست تلميحش
پس از پدر چقدر گوش نخل ها هر شب
شنيده شور به خون خفته تواشيحش
صحيفه ايست كه آيات بيناتش را
نشست زينب عصر دهم به تشريحش
نشسته گرد غريبي به چادر مادر
چه كرده اي دنيا ! با دل پر مادر...؟
قيامتي ست اگر قامت كشيده اوست
ركوع يكسره ديده ي؟ قد خميده اوست
غرور باغ به زخم تبر نمي ميرد
بهار سرو جوان خزان رسيده اوست
گذشته است ازين كوچه و به ديوارش
هنوز مانده به جا سايه تكيده اوست
چگونه چشم ببندد به غربت حيدر؟
مدينه كوفه آينده اي به ديده اوست
به مسجد آمده با تيغ "آه" برانش
كه وقت خطبه چو فولاد آبديده اوست
گلي شكفته به نيزه ست سر بگردان و
سر حسين ببين يا سر بريده اوست
حديث شكوه او ناتمام و خطبه تمام
به خون نشسته به خون ديدگان "خير الانام"
خدا در آينه اينسان مگر تبسم كرد
تو را به هيات عشق آفريد و دل گم كرد
تو را به هيات عشق آفريد وبا هستي
به اين سه حرف مقدس شبي تكلم كرد
به احترام تو برخاست كوه و دريا نيز
شكوه نام تو را برده و تلاطم كرد
چه رفته است بر او از عناد اين مردم
كه دست آه به سوي خداي مردم كرد؟
حديث سوختن در حديث مختصري ست
از آتشي كه به پا پشته هاي هيزم كرد
غدير غربت مولا و اشك فاطمه بود
كه خون ديده تاريخ دردل خم كرد
غم عزيز! غم آشنا ! غم پنهان !
چرا مزار تو از ديده همه پنهان ؟
زمحرمان حريم حرم يكي : مادر
كه جمع خانه يكي داشت كم يكي مادر
دو عاشقند شهيدان هم يكي: بابا
دو عاشقند شهيدان هم يكي: مادر
بهشت زير قدمهاي مادرانه توست
تو را كه خوانده پدر محترم يكي مادر
امان بريد از او آه درد پهلويي
كه بر نداشت قدم از قدم يكي مادر
به زهر قاتلت آري گرفته اي امشب
زكودكان علي آي غم ! يكي مادر
به گريه گفت علي: كشته جفاست حسين
حسين گفت: شهيد ستم يكي مادر
ببين كه فاطمه ات را چه بيكس آوردم
امانتي كه سپردي به من پس آوردم
نهاده اند به ديوار بيكسي سر را
سه چار طفل تماشاي ياس پرپر را
به بام بر شده امشب "بلال" و لرزانده ست
اذان گريه او شانه " ابوذر" را
ز ناي "استن حنانه" ميتوان تا صبح
شنيد ناله محراب و آه منبر را
به ياد آن پرو بال شكسته عمري شهر
شكسته ديد دو بال قنوت حيدررا
رسيده ليله قدري كه از دوچشم علي
نزول داده خدا آيه آيه كوثر را
به نيزه ديد جهان از پس فراق رسول
سرحسين علي را و ثقل اكبر را
شب فراق تو سنگين شب فراق تو سرد
شب فراق تو با جان ما چها كه نكرد
تو را به خاك حرمخانه مدينه سپرد
علي كه راز شريف تو را به سينه سپرد
مقدر تو از آغاز قصه آن سنگ ست
كه در كمين تو دستي به آبگينه سپرد
پس از تو گردش چرخ زمانه دستاسي ست
كه دست هاي علي را به دست پينه سپرد
پس از تو از دم شمشير كفر يا گذراند
زمانه جان تو را يا به زهر كينه سپرد
سر حسين تو ميراث " كربلاي تو" بود
كه خطبه هاي تو با زينب و سكينه سپرد
به عشق توست اگر كشتي نجات :"حسين"
غريق موج بلا را به اين سفينه سپرد
به شانه گوشه تابوت فاطمه ست مرا
زهيچ و پوچ جهان فاطمه همه ست مرا
دلم گرفته از اين روز و روزگاري كه...
نشسته بي تو بر آيينه ام غباري كه...
شبانه - از تو چه پنهان - ز خون ديده من
دميده ياس كبودي سر مزاري كه...
غريب وار ز تشييع نيم ديگر خويش
به خانه آمده ام داغدار ياري كه...
اگر چه " بارامانت" رسانده ام به رسول
شكسته پشت مرا داغ يادگاري كه ...
زدرد هاي تو خورشيد خونچكان سري ست
زشرق نيزه برآورده نيزه داري كه...
غبار راه به اشك تو شسته خواهد شد
غروب آمدن سرخ تكسواري كه ...
عباي آه مرا رشته رشته بافته اند
شب فراق تو فرق علي شكافته اند
شكفته صبحي و آيينه ها كبود شده
دميده آه تو چون آتشي كه دود شده
گرفته پيچش خون تو در رگ عالم
چكيده اشك تو بر جان خاك و رود شده
ستون عرش خداوند درافق پيداست
ز خانه اي كه در آن "آه" تو عمود شده
ميان جان تو و جان آينه سري ست
كه تا شكسته اي آيينه در سجود شده
هزار مرتبه در خود شكسته و هربار
هزار مرتبه آيينه شهود شده
سر كه داشت به دامان به گريه عصر دهم
كه پر زخون گلويش كلاهخود شده ...؟
زمد " آه"غريب تو مهر و ماه گريست
پس از تو ديده دريا به دوش چاه گريست
به " زهر آه" سرشته ست سر نامش را
زمانه خواست گر اينگونه تلخ كامش را
به رنگ شام غريبان ببين قعودش را
به حال صبح قيامت نگر قيامش را
به مستمند و يتيم و اسير بخشيده ست
سه روزه سفره افطاري صيامش را
به پس گرفتن حق علي برآورده ست
خود از نيام چو تيغ دودم كلامش را
كجاي "واقعه" را ديده كاينچنين آكند
به بوي سيب از آغاز ره مشامش را؟
كسي چنانكه علي ديد و خواست درك نكرد
شبيه فاطمه تنهايي امامش را
چو راز غصب "فدك" سينه سينه در تو گمم
چنين به سوگ تو و قصه "غدير خمم"
زداغ ها به دلم آنچه سخت مشروح ست
صحيفه غم ديرينه تو مفتوح ست
ز پنج حرز مقدس - كه نام آل عباست -
يكي چنانكه تويي حرز كشتي نوح ست
تو اسم اعظم دردي كه با شنيدن تو
به نوحه آمده خيل ملائك و روح ست
چه نسبت ست تو را با تن كبود؟ آنگاه
كه زخم روشن آيينه "جان مجروح" ست
چو ني ز ناي تو- اين سر سر بريده - مگر
دميده با لب عطشان حسين مذبوح ست ؟
هم از نخست به خون قلم چكامه كنم
به نام نامي "زهرا" كه ختم نامه كنم...
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم...
کلیپ تصویری شعرخوانی علیرضا رجبعلیزاده کاشانی
www.shahrestanadab.com/dashboard/-/asset_publisher/c6pi/content
و غربت که مرا نفس میکشد
در آینه که مینگرم "تنهایی" ام!...
...پرم از خالي روز و شب صد سال تنهايي
نوبت از دست شد و حيف به چيدن نرسيد
ميوه باغ من آخر به رسيدن نرسيد
شوق پروانگي ام بود درين پيله ولي
پرو بالم به رهايي به پريدن نرسيد
پلك اين پنجره بسته به آنسو كه تويي
گرچه شد باز ولي باز به ديدن نرسيد
در من - اين حنجره زخمي داوودي - آه
نغمه ها "نعره" شد اما به شنيدن نرسيد
#
تا دلم - مرده رگ عشق در او- از تو چه ديد
كه در آغوش تو حتي به طپيدن نرسيد...
اگر ای جوهر خون تو سرخ از عشق میخوانند ایرانت
چو شیری یالها افشانده ٬مابین دو شط لم داده ای آرام
به چشم هرزه کفتاران هار نرّ و ماده بد انیرانت
بزرگا بیشه جولان شیران تو و آبشخور کارون
بزرگاتر حریم تشنه لب خیل شهیدان تو٬ شیرانت
چنانچون پیکری تف دیده زیر آفتاب افتاده ٬ تا مشرق
یکی نقشی ست خود ٬ گسترده بر نطع نمک٬ فرش کویرانت
به چشمم کعبه وکانو ن دیگر طابران و طوس تو دارد
که چون من بی پناهان تو خرسندند با حج فقیرانت
جبین بر خاک محراب تو ساییده ند و سر بر آسمان سوده ند
الا ای رشته تسبیح البرز و دنا در دست پیرانت
*
مگر از تخت جمشیدت ستون وز بیستون ت سقف افسانه ست
که سر در ابرت ای اسطوره گون میهن نخواهم دید ویرانت
انیران: غیرایرانی ها بیگانگان
دکتر شریعتی انسان ها را به۴ دسته تقسیم کرده است:
۱-انانی که وقتی هستند هستند وقتی هم که نیستند نیستند
عمده ادم ها حضورشان مبتنی به فیزیک است تنها با لمس ابعاد جسمانی انهاست که قابل فهم می شوند بنابراین اینان تنها هویت جسمانی دارند
۲-انانی که وقتی هستند نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی وا گذاشته اند بی شخصیت اند و بی اعتبار هر گز به چشم نمی ایند مرده و زنده شان یکی است
۳-انانی که وقتی هستند هستند و وقتی که نیستند هم هستند
ادم های معتبر و با شخصیت کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند کسانی که همواره به خاطر ما می ماننددوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم
۴-انانی که وقتی هستند نیستندو وقتی که نیستند هستند
شگفتانگيزترين آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد...
خوانده ـ ناخوانده از برند
ولی
گوش تا گوش پای این منبر
مینشینند با " تقیه " هنوز!
وز گلوی تو تلخ میجوشد
چشمه زهر " شقشقیه " هنوز...
سکوت کرد ه و با خود دقایقی تنهاست
اگرچه بر لبش آن زهر ـ خند ناخوانده
{حکایتی ست که با ما همیشه می گوید } :
ـ جراحتی ست که مهمان عاشقی تنهاست...
*
کدام ساعت و عصر از کدام سال و خزان؟
طواف ساده ما گرد حوض خالی بود
به نقل گفته و ناگفته "ماجرا"یی چند
میان ما ولی از جمع ما جدا
{ تنها نه من که هر که در آن حلقه بود میدانست }
چه کهنه راوی غمگین و صادقی تنهاست
همو که گوشه زندان کوچک پاییز
{ ـ چه مدت ست؟
ـ گمانم به عمر میمانست }
به لطف دختر عمویش بگو زنش طاووس
شکست خورده طوفان زندگی
اکنون
به گل نشسته یکی پیرـ قایقی تنهاست
چنانکه فارغ ازین جمع و ماجرا
پیداست
میان همقفسان قدیم و تازه خویش
{همیشه و همه جا نیز این روایت بود }
که "جور دیگر"ی انگار شاتقی تنهاست...
سينه اش - اين محبس آه ونفس - پرسوز ناگفتن
ماجرا را -آه- دم درمي كشيد از ماجرا گفتن
"چون خمير شيشه سوزان جرعه اي از شعله و نشتر"
بين گفتن ـ "عقده خود را فرو مي خورد"ـ وناگفتن!
#
- عصر خشكي بود از يك روز...
ـ يادم نيست... ميگشتيم گرد حوض خالي معصوم؟!
-گرم ماجرا گفتن!؟
*
راه مي پيمود باما كهنه نقالي كه برلب داشت
چون جراحت زهرلبخندي ز ديگر نقل ها گفتن
شكر آويزش :غم و دستار :حسرت منتشايش: آه
هر به گامي پرده ديگر مي كند اين درد را گفتن
{ مي شناسيد! اغلب آري او كه با اين جمع تنهايان
تكيه دارد در كلامش "هي فلاني!" را به ما گفتن }
"شاتقي" نامي لقب: "زنداني دختر عمو طاووس"
عامي -امي مرد رندي بايدش بي ادعا گفتن
او كه چونان مويه ذكر دائم و ورد زبانش بود
"ماجراها" از غريب غربت هر آشنا گفتن
او كه "موسي كوتقي - شاقمري " اين باغ بي برگي!
او كه غمگين " يا كريمي " خسته بود از هو و ها گفتن!
شوره زار لحظه هاي نفرت و نفرين ما را گاه
ابر پرباران يأسش آبياري كرده با گفتن:
گفتن از دردي كه قوت غالب هر مرد مي بايد
وز چشيدن زهر تنهايي و از جام بلا گفتن
از جنون از زندگي از عشق وز بيش و كم اندوه
و شنيدن گونه گون از پوچ و پوك مرگ يا...
... گفتن از تباهي ها كه دارد زندگي يا از سياهي هاش
از فريب از راستي وز هر روا يا ناروا گفتن
{ - از چه ها و از كه ها؟
- از هرچه و از هركه وز هر جا...
گفتن از "بي در زمان" حتي و از "بي در كجا" گفتن...}
با رهايان اسيري مثل ما در كند و بند آزاد
از "حصار مرگ امن " ي چون اسيران رها گفتن!
وز ترازويي كه يكسان نيست در آفاق عدل او
-همچنان تا بوده گويي- عزت و عزل و عزا گفتن
.
.
.
ودر اينجا مي كشيد آهي كه :
- بي شك مرگ اكسيري است
گرچه وقت و عمر را بايد طلا و كيميا گفتن...
*
ما به خود مي آمديم از آن طواف و "شاتقي" اي كاش
ماجرا را دم فرو مي بست -آه -از ابتدا گفتن....